باز باران بی ترانه

گریه هایم عاشقانه

میخورد بر سقف قلبم

یاد ایام تو داشتن

میزند سیلی به صورت

باورت شاید نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فکر انکه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توی دشت ان نگاهت

گم شدن در خاطراتت

چتر ها را باید بست

      زیر باران باید رفت

     فکر را خاطره را زیر باران باید برد

     با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

   دوست را زیر باران باید دید

   عشق را زیر باران باید جست

 زیر باران باید چیز نوشت

حرف زد

 نیلوفر کاشت

 زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است

 

کاش هیچ وقت تو جهان خوبی نبود

کاش شاپرکی رو گل رو شمع نبود

کاش کسی ته دلش تاریک نبود

کاش کسی دلش بارونی نبود

کاش دلت آسمون نبود

کاش نبودم

کاش دلم

کاش دلم مثل سحر

مثل سحر مهتابی نبود

کاش نباشم اگه

با من نباشی.

دلم برای کسی تنگ است

که چشم های قشنگش را

به عمق آبی دريای واژ گون می دوخت

و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

ـ نثار من می کرد

 

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترين شمال با من رفت

و در جنوب ترين جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نيست

کسی.....

ـ دگر کافيست